خوشگل مامان ....
امشب شب تولد مامان بود...
با الهام رفتیم بیرون یه عروسک واسه خودم خریدم ...الهام گل مریم و نرگس واسم خرید می دونست دوست دارم...
دلم میخواد یه آشنا قصه ی پرواز و بگه. که تشنه ی شنیدنم. دلم میخواد گل پونه و نرگس شیراز بیاره. هر کی میاد به دیدنم ...

کاش می شد دلتنگی هایم را به دست باد بسپارم...

آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
احساس سوختن به تماشا نمی شود
دختر مامان....
پاییز با رنگ های قشنگش دوباره مهمون لحظه هام شده...هفته آینده سمینار دارم ...بوس های ....
فرشته کوچکم...
آرزویم برایت این است : در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن ، آرام قدم برداری برای زندگی کردن...
دورم از تو
بی قرار گرمایی دلت ، می لرزم اینجا
احساس می شوی ...
چون سایه ی خمیده بر دیوار
می رقصی بر بی تابی من
و چه نزدیک است خاطراتت ،
چسپیده به ذهنم نقش بی همتای رخسار تو ...
دلتنگی ام را می پوشانم
با بستری از کلمات
اما باز
کسی در دلم
تو را صدا می زند
ای آرامش دهنده ی شب های بی قراریم ...
شعر از اسماعیل هاشمی
فرشته مامان...دختر مهربونم....
زمانه بدی شده دیگر دروغ دیگران هم مرا به جوش نمی آورد ...نازنین مادر جسمت کنارم نیست اما حست می کنم ...اجازه نده زندگی فریبت دهد همیشه صادق باش با زندگی اینگونه هیچ وقت جای گلایه ای برای زندگی باقی نمی ماند...قدم هایت را محکم بردار بی هیچ ترسی. از اشتباه نترس... از هیچ کس گلایه نکن گلایه کردن ریشه در احساس نیاز دارد ... تا او را داری چه باک از زمانه بد...گلایه نکن ازاو که صبر اوج احترام به حکمت اوست...فرشته بودن سخت نیست فرشته کوچک من... جائی برای حسادت در قلبت مگذار ...به شادی هایت فکر کن...از سهم هیچکس نخواه...غم هیچ کس را نخواه حتی او که به تو بد کرده...همیشه ببخش تا ذهنت درگیر نباشد...هیچ وقت شبیه دیگران نباش و هیچ وقت ترس از حرف دیگران نداشته باش،اینگونه خود را قربانی کوته اندیشی دیگران نمی کنی...به خواسته دیگران بی احترامی نکن حتی اگر برایت خنده دار باشد ... همیشه خنده دیگران را آرزو کن ...به آنان که دوستشان داری نفس های محبتت را هدیه کن بی ترس بگو دوستت دارم...ولی یاد بگیر که همین انتظار را از دیگران نداشته باشی...مراقب سلامتیت باش و تو بدتریت شرایط امید داشته باش...بوس های پر از احساس رو پیشونیت بزرگ مادر...
مامانی سرما خورده امروز حالش خوب نیست، دیشب تا صبح تب داشت...
دختر مامان... مهربون مامانی...
این روز ها خیلی سخت می گذره...ثانیه هاش لبریز از غم ...3 هفته ای میشه از مرگ دائی گذشته... کنار اومدن با اینکه دیگه جمعمون دائی رو کم داره واسه همه سخته...اونم ما که همیشه کنار هم بودیم...نگاه کردن تو چشمای مامان واسم سخته ...
وقتی تو نیستی
غم برای دلم گریه می کند...
می شنوی...
سنگفرش های شهر هم صدایت می زنند...
خنده ات تصویر زیبای ذهنم خواهد ماند و بوسه هایت ماندگارترین خاطره...
گاهی تلنگر به شعر ما را از این جنون رها می کند...
گاهی غم به حال دلم گریه می کند....
مهربون مامانی... عسلی خانم مامان....
یه ماه از سال جدید گذ شت، همه چیز اروم و دلنشین...مامانی هم مشغول درس... امیدورارم سال خوبی باشه واسه مامانی...اصفهان هوا خیلی خوب شده... پرنده ها هوای زاینده رود کردن...
بار دیگر شهری که دوست می داشتم کتابی بسیار زیبا سرشار از شعرواره های خالضانه و عاشقانه است.کتابی برای همیشه. که هیچ از خواندنش خسته نمیشوی که سراسر چاودانگیست.و شور و حال . دود و آهیست که از سوته دلی به هوا می خیزد.چنان ساده و صمیمی بیان میشود که در ژرفای باورها جای میگیرد...
هلیای من!
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب می دانم که زندگی، یکسر، صحنه بازی ست؛
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید؛ و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.
ایمان من به تو ایمان من به خاک است.
ایمان من به رجعت هر شوکتی ست که در تخریب بنای پوسیده اقتدار دیگران نهفته است.
تو چون دست های من، چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون یادها از من جدا نخواهی شد.
هلیا به من بازگرد!
و مرا در محبس بازوانت نگهدار
و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور
که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است.
سپر باش میان من و دنیا
که دنیا در تو تجلی خواهد کرد.
بر من ببند چون سدی عظیم
که در سایه تو من دریاچه ای نخواهم بود، آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود.
حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گوید.
و با این وجود، حالی روانه تحقیر کلام خواهم شد- که مرا نمی گوید.
و بس- که به سرود نام تو بیندیشم و در انتظار قدم های تو بر برگ های خشک پاییز بنشینم.
چه بیتابانه تو را طلب میکنم!
بر پُشتِ سمندی
گویی نوزین
که قرارش نیست....
و فاصله تجربهای بیهوده است.
بوی پیرهنت،
اینجا
و اکنون ـ...
کوهها در فاصله سردند ....
دست..
در کوچه و بستر ..
حضورِ مأنوسِ دستِ تو را میجوید..

